تبليغاتX
سایه گرم
بازگشت.نوروز .امید.زهرهای کشنده ای است برای امید بیهوده به این باغ وحش بی رحم.ای کاش روزی این ای کاش هایم پایان می یافت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

ابر های سیاه را نگاه می کردم.در هم تنیده و انبوه.یادم آمد همیشه از این ابر ها متنفر بودم . ولی الان که فکر می کنم می بینم چقد ر ابر ها به انسان ها شبیه اند. آنهایی که تیره اند چشم ها را خیره می کنند و آسمان را به گریه وا می دارند و لی آنهایی که سفیدند می آیند و می روند وکسی نمی بیندشان  حتی آنها را بی مصرف می خوانند. شاید در این دنیا سیاه بودن بهترین راه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

اين روز ها شهرم به مردابي حاوي تمام عقده هاي خدا تبديل شده .خيس خيس
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

برای اينكه آشغالهای کف اتاقت را نبینی چراغ را خاموش کن
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

چشمانم را می بندم.دوباره باز می کنم تو روبرویم نشستی با سادگی ات.بر خلاف پیش بینی هایم اصلا به گذشته ام نمی خندم.حسرت می خورم حسرت احساسات از دست رفته ام را حسرت اعتمادم را که با دروغ های شاخ دار بر باد رفت.و حالا به چشمان تو نگاه می کنم.چهره ی جدیدی که خیلی زود مرهم دردهایم شد و احساس امنیت و آرامش می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

ابر می بارید عاشقانه   .می آمد و می رفت فقط به امید دیدنش و به امید نگاهی .با خود می گفت آفتابگردان با خودش می فهمد که من فقط برای او عاشقانه می بارم. ولی آفتابگردان حتی نگاهی هم به او نمیکرد.به خورشید خیره شده بود و عاشقانه به سویش می چرخید.روزها می گذشت ماهها و وضیعت همین بود.روزی ابر با خودش گفت دیگر به اینجا بر نمی گردم.وقتی او به من نیاز ندارد و حتی مرا نمی بیند.رفت و رفت آنقدر دور که خسته شد.به خود آمد و دید ماهها گذشته و او مدت هاست   که نباریده.آنقدر دلش هوای آفتابگردان را کرد که پا روی عهدش گذاشت و بازگشت تا ببارد.ولی آفتابگردان را خشکیده یافت . به خورشید نگاه کرد و دید که این بار چند آفتا بگردان را به دنبال خود می کشد . بغض دیر ینه ی ابر ترکید .آنقدر بر آفتابگردان خشکیده بارید تا تمام شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

۵.از من نپرس چقدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم
بگو معني تمرين چيست ؟
بريدن از چه چيز را تمرين کنم ؟
بريدن از خودم را ؟
مگر هميشه نگفتم که تو هم پاره اي از تن مني ...
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم
همه مي دانند که دروري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگير ...
هواي سرد اينجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير که سخت تنهام
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

۴.آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همين جاست بخند آن خدايي که بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذ ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست بخند صبح فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست بخند راستي آنچه به يادت داديم پر زدن نيست که در جاست بخند آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنياست بخند
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

خدایا چرا دوست داری چیز هایی را ببینم که نمی خواهم چیز هایی که به عذاب بیافزاید و به شادی دیگران.بگویند پیروزیم .در دلشان بگویند این احمق عذاب می بیند.واین سزای من است ؟تو این را می خواهی چشمان پر اشک مرا .قلب پر درد مرا .یا مرگ همه چیزم را .می خواهی نباشم.خودت می دانی که جز مرگ چیزی نمی خواهم .هیچ چیز برایم ارزش ماندن ندارد.هیچ چیز.روحم کوفته است.می گویی نامرد هستم شاید باشم که ولی در حق خودم که این گونه خودم راعذاب می دهم .شاید کثافت باشم ولی در حق روحم که این گونه کشتمش.تو تنها نیستی و نمی مانی پس دیگر غم مرا نخور که دیگر تنها نیستم .جز تنهایی از آن زنده هاست و من مردم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

این جمله با اتفاقاتی که امروز افتادم  و چیز هایی که دیدم از جمله های من به من نزدیک تر است:

۳.سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

۲.امروز طرحي از دلم كشيدم و شك كردم در زنده بودنم؛زير آوار اين رنگهاي نامرئي
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

تا اطلاع ثانوی جملاتی که در اینجا می بینید از صفحه ای بر داشته شده است که مثل من فراموش شده است ومتعلق به کسی است که بر خلاف تفکرش همیشه پیشم بزرگ زیبا و ارزشمند است و خدا می داند که چقدر دلم برایش تنگ شده و باز هم فقط خدا می داند که من از خواندن این جملات چقدر خاطره دارم.ای کاش همه چیز شکلی دیگری بود .شاد باشی عزیزترینم(تا جایی که شماره گذاری شده است جملات از من نیست):

۱.زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

ساعت ۴:۱۵ روز دوشنبه.در اتوبوس کذایی نشسته ام تا مرا از این باغ وحش پر از دود ببرد .از شهری که دل به ظاهر مردمانش از یخ سردتر است. دارم فرار می کنم با بیشترین سرعت.سرم را به شیشه می چسبانم و به خواب می روم. ساعت موبایلم زنگ می زند.ساعت۵:۱۵ .چقدر آشناست .به اطرافم نگاه می کنم.همان جایی ام که باید باشم.ولی نه تنها و نه با دلی پر از شادی .سرم گیج می رود بعد از چند ماه .کل اتوبوس به همراه آدمهایش.چشمانم از شدت واقیعت می سوزد و قلبم درد می کند واقا درد می کند.احساس می کنم تکه ای از وجودم را می گذارم و می روم ساعت شماری می کنم تا نبودش باعث مرگم شود و من به جملاتی فکر می کنم که در دلم نا گفته ماند و می ماند وبه این فکر می کنم شاید گفتن دانه دانه شان به سود من به غم تو و به تزلزل اعصاب فردی دیگر بیانجامد و این در قدرت من نبود که با گفتن جملاتی هر چند کوتاه چنین وضعیتی پیش بیاورم.خدا می داند که تمام وجودم پر از گریه است ولی گونه هایم خیس نمی شود در عوض وجودم پر می شود از هیچ .شاید این نیز عذابی است برای من. بغض خالی نشده. 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

سایه ی گرم یک ساله شد و چقدر تلخ.تولدت مبارک.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

صدایی از راه پله می آید .چشم  را به در می دوزم شاید کسی این در لعنتی را باز کند .خبری نیست.نه حال رفتن دارم نه توان ماندن.شاید مرگ تنها راه من است.تنها چیزی که به آن میل دارم.نوایی در درونم می گوید این لیاقت توست.تنهایی لیاقت کسی است که اینقدر  ساده اعتماد کند.کسی که حتی کمک کردن به دشمن را هم لازم بداند.لیاقت تویی است که حاضر نیستی یک کلمه از چیز هایی که سرت آمده حرف بزنی.این لیاقت از عمق جان دوست داشتن است.اشکهایم می ریزند شاید کمی از این انبوه غم را بشویند ولی فایده ای ندارند.احساس خفقان می کنم قلبم آنقدر به سختی می زند که انگار کسی دارد آن را می فشارد.به آینه نگاه می کنم و دلتنگی ها نفرت ها و اشک هایم را پنهان می کنم و می زنم بیرون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط محمد لقمان  | 

 
يوما ، يك گام جلوتر